یک

ساعت 12:30 ظهر است و تازه بیدار شده ام. تمام شب را تا صبح، مثل شامی توی روغن داغ ماهیتابه، زیرورو شدم و توی تب سوختم و کابوس دیدم؛ تا چشمم گرم می شد، آبریزش بینی بیدارم می کرد.   ظهر که با بدن کوفته بیدار شدم، دلم سوخت برای تنهایی و بی کسی خودم. تووی خوابگاه، چیزی که مناسب حالم باشد پیدا نمی شد برای خوردن و نیز کسی که با مهربانی حالم را بپرسد.

یک فنجان چای داغ را گرفتم بین دستهایم و قطره های اشکم آرام آرام چکیدند توی فنجان...

/ 5 نظر / 4 بازدید
مریم بانو ( عروس خاله )

حوری جونه سلام خدای من ! چی شده تو را عزیزم؟ تو را به خدا اشک نریز...این تنهایی ها آخری دارد به عمق بودن با خدا "زندگی کتابی است پرماجرا، هیچ گاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز ..." ایشالا زود زود از این سرماخوردگی و درس آزاد بشی... سلامتیتو از خداوند می خواهم تا یه خواب راحت بکنی در این روزها سرد...

نسیم امید

عزیزکم...فکر میکردم بعد از زیارت امام هشتم سبکتر شده باشی...ولی هنوز هم... همیشه به یادتم[قلب]

حموم زنونه

حوريه جون الان بهتري ؟ اوضاعت چطوره ؟

مثل تو

خوش نشين بر لب آبي كه روان مي‌گذرد تا كه احساس كني عمر چنان مي‌گذرد از صداي گذر اب چنان مي‌فهمي تندتر از آب روان عمر گران مي‌گذرد زندگي را نفسي ارزش غم خوردن نيست آنقدر سير بخند كه نداني غم چيست

عسل

تنهایی وقتی که درست به ادمها در ان برهه زمانی نیاز داری خیلی سخته اما آدم رو بزرگ میکنه اینو توی هشت سال درد و تنهایی که کشیدم فهمیدم نه اینکه الان خیلی بزرگ باشم نه!حقیقت اینه که حالا از اون هشت سال پیش بزرگترم همین ...هر کس به حد خودش...