رویش

برای جمع و جور کردن کارهایم خوابگاه بودم...
وسط اتاق نشسته بودم مشغول صبحانه خوردن. خانم دکتر در زد که کتاب امانتی ام را پس بدهد بهم. در را که باز کرد نگاهش خیره ماند روی صورت من و ظاهر متفاوتم... مثل برق گرفته ها نگاهم می کرد! گفتم چی شد؟ رفتی تبریک بگویی زبانت بند آمد؟؟ گفت مبارک باشه حوریه... این متفاوت ترین تبریکی بود که در این مدت کوتاه گرفته بودم...
از خواب که بیدار می شوم، مینا می گوید 4 بار آمدم توی اتاق خواب بودی، از پشت سر نگاهت کردم و ذوق کردم...
بعد به دلم نگاه می کنم که تمام اینها را زیرچشمی نگاه می کند و به روی خودش نمی آورد. با بچه ها می خندم، از خوشحالی خالصانه شان خوشحال می شوم، ولی مثل این حباب هایی که توی کارتون ها، بالای سر آدم ها در می آیند، پس اش می زنم و می ترکانم شادی ام را.  وقتیکه به اصالتش چندان مطمئن نیستم...
خدا را شاکرم، و فقط از او می خواهم نه تنها امید من، که امید هیچ بنده ای را ناامید نکند...
/ 8 نظر / 12 بازدید
میرزایی

سلام حوری جان چرانمیگی‌چی شده تبریک برای چی ازدواج،فارغ و تحصیلی در هر صورت مبارکه

میرزایی

به سلامتی انشاالله منم خوشحال شدم حالا صورتت و بیار جلو ماچت کنم.

رقیه

شادی هایت با اصالت! امیدت پررونق! خوشحالیت پایدار![گل][قلب]

مطهره

خوشحالم که بعد از این همه نبودن، با یک خبر فوق العاده خوب برگشتی. منم تبریک میگم حوریه جان. خیلی خیلی خوشحالم کردی. من هم خدا را شاکرم، و فقط از او می خواهم نه تنها امید تو، که امید هیچ بنده ای را ناامید نکند... انشالله که همینطوره.

نسیم امید

سلام عزیزم ما هم از خوشحالی شما شادمانیم همیشه شاد و خندان باشی و انشاالله مستدام[لبخند]

مونا

خب حوریه ما رو نذار تو خماری نکن با ما از این کارها[نیشخند] ظاهر متفاوت شاید به خاطر ازدواجه نه ؟ به هر حال هر چی هست تو شاد باشی ما هم شادیم و بسی تبریک می گم..[گل][گل][گل]

فريد

اول که رسيدن به خير حوريه جان. بعدم که چقدر خوبه که خوشحالي. ماهم از خوشي شما خوشحاليم.[گل]

نرگس

حوری جان بچه های خابگاه اینقدر خوشحال بودند که به من هم خبرشو دادند.مبارک باشه عزیزم.خیلی ذوق زده شدم.دوست دارم هرچی زودتر خودم ببینم.[ماچ]