این شادی سادۀ ما

ساعت از ده شب گذشته و مثلا دور هم نشسته ایم توی سالن مطالعه که برنامه ریزی کنیم برای تحصن توی دانشگاه به دلیل بعضی کم کاری ها... تهش ختم می شود به بزن و بکوب و رقص و آخرش هم زینب، دانشجوی دکترای فقه می گوید: فردا گرفتن و استعمال میوه از نگهبانی بأی نحوِ کان حرام می باشد و کسی نباید بگیرد! قبول می کنیم. توران اخم هایش می رود توی هم که من گوجه سبز می خواهم!! مریم می گوید:«ما خیلی وقته که میوه نخوردیم اما... »، زهرا ادامه می دهد که: «اما هنوز نمردیم!!» و سالن منفجر می شود از صدای خنده بچه ها. 
امروز بعد از درس و مشق هایمان، چندتایی رفتیم استخر و آنجا را گذاشتیم روی سرمان. فکر کنم متصدی منتظر بود یکساعت و نیممان تمام شود و پرتمان کند بیرون! آنقدر خندیدیم که خانمی از زیر آب سرش را آورد بیرون و گفت فکر کردم کوسه آمده با این صدای جیغتان! بچه ها هم اسم این خانم را گذاشتند پیرماهی! و باز هم خندیدیم!
برگشتیم خوابگاه و همه دور هم نشستیم. هوس بستنی کرده بودیم. بعد از کلی التماس و خواهش و وعده به خریدار که مهمانش می کنیم، مهسا لطف کرد و برایمان گرفت. توی خوابگاه همه چیز اینقدر با اشتها خورده می شود که گویا وسط بیابانیم و عمریست خوراکی ندیده ایم!
توران تماس می گیرد که بچه ها! تحریم میوه جواب داده و با درخواستهایمان موافقت کرده اند، برویم میوه هایمان را از نگهبانی بگیریم! امروز روز ماست انگار!
جمع می شویم توی واحد 10، ثریا سیب زمینی و رب گوجه می آورد از اتاقمان و سرخ می کنم با نیمرو. میریزم توی یک بشقاب ملامین پهن. درِ یک قابلمه را هم می گذارم رویش که سرد نشود تا بعد نماز مغرب. همه جمع می شویم انگار که قرار است اعیانی ترین غذای ممکن را بخوریم! یک لیوان سر سفره است. دو تا قاشق. فلفل را باید از یک ظرف گنده برداریم. نمک را هم همینطور! آنقدر با لذت و شور لقمه ها را می خوریم که دوست ندارم این لحظه ها تمام شود. این با هم بودن ها. این خنده های بی بهانه. همه کودک می شویم؛ انگار که فقط دوست داریم بخندیم؛ حتی به ترک دیوار!
فکر به اینکه روزی میان این جمع نباشم غمگینم می کند. دوست ندارم تمام بشود این دوران. یقین دارم که بعد از این، این خبرها نیست! ولی آدم ِلحظه ها بودن و دم را غنیمت دانستن، عالیست. اینکه در حال باشی و همین لحظه را دریابی. همین شادی کوتاه و بی بهانه را. همین طنین صدای خنده ها را.
به صورت دوستانم خیره می شوم و به خنده هایشان زل می زنم و سعی می کنم از حفظشان کنم برای روزهای مبادا...
/ 28 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارابانو

سلام.. هر مرحله از زندگی شادیها و خنده های مخصوص خود را دارد از زندگی لذت ببر و به آینده دل بسپار

همسفر

سلام حوريه جون از شاديت بي نهايت شادم جمع دوستانه تونو به هم نميزنم! هميشه شاد باشي الهي [لبخند]

اسمان نیلی

سلام حوری جان دلم برات تنگ شده بازم از شادیهاتون بنویس واز اتفاقات دور و برت ادم و میبره به دوره جوانی. فکر میکنم خیلی از شما بزرگترم. بر اساس نوع نوشتنت فکر میکنم متولد 64 باشی؟درست حدس زدم.؟

راضیه جو

سلام حوریه جو[گل] یهو دلم خواست که کاش تو جمعتون بودم مثل قدیما[افسوس] یادته؟ دلم هوای اون موقع هارو کردکه به قول خودت به ترک دیوارم میخندیدیم و خوش بودیم خدا این شادی ها و خنده ها رو ازتون نگیره[لبخند] امیدوارم همیشه از خوشی ها بنویسی بدون که آرزومند شادی هاتم[خداحافظ]

مجنون ليلي

همه ي ما نياز داريم دل کسي برايمان تنگ شود اگر مايل بودي وبلاگم را با نامم لينک کن ممنونم

اسمان نیلی

سلام حوری کجایی دختر.؟انشالله که دنیا به کام باشه.

اسمان نیلی

سلام حوری جان خسه نباشی دوس دارم ببینمت اما اگه پروفایل من و خونده باشی من تهران نیسم. اولین بار که بیم تهران یه قرار میزاریم همدیگه و ببینیم.

سارا

انقدر خوب تعریف میکنی آدم به هوس میندازی که دوباره دانشجو بشه اه حسرت آدم در میاری

هوادار ثری

سلام می شه دقیقا بگید ثریا دستیار آشپزه یا دانشجو؟ چرا واقعا چرا از این دختر زحمت کش و نجیب و معصوم و پاک و خوش اخلاق و خیلی چیزای خوب دیگه که فیلدتون جا نداره بنویسم و همه بهش می گن هوش سفید (دقت کنید نگفتم سیاه) کار می کشید؟ قدرشو بدونید

هوادار ثری

سلام می شه دقیقا بگید ثریا دستیار آشپزه یا دانشجو؟ چرا واقعا چرا از این دختر زحمت کش و نجیب و معصوم و پاک و خوش اخلاق و خیلی چیزای خوب دیگه که فیلدتون جا نداره بنویسم و همه بهش می گن هوش سفید (دقت کنید نگفتم سیاه) کار می کشید؟ قدرشو بدونید