آری اینچنین است!

تمام غم های عالم از دلت می رود، چشمت که به طلایی های گنبدش می افتد، چقدر حرف داشتم، چقدر فریاد، چه قدر بغض! که همه به یکباره اشک شدند و سکوت...
نگاه هایت آرامم کردند، فقط  نگاهت کردم و تو غم های دلم را خواندی و دست گذاشتی رویشان.
همان لحظه ها برایم ناب بودند و تکرار نشدنی. هنوز یک هفته هم نشده که باز برگشته ام به همان حالت گذشته. دلتنگی هایی که دوستشان ندارم و عبور ازشان برایم سخت شده برگشته اند.
دلم می خواهد مثل همیشه پرانرژی و محکم بدوم و ادامه بدهم، اما وقتی نفسی نمانده باشد چه سود؟ وقتی قدرتی نباشد برای زانوهایت، وقتی آبی نباشد برای رفع عطش و رفتن چه می شود کرد؟
پذیرفته ام؛ و این پذیرفتن معنایش تسلیم نیست، هنوز تسلیم نشده ام، فقط پذیرفته ام که بله همین است دیگر! و کاری از دست کسی برنمی آید. هر طور شده باید زندگی کرد، حتی شده با چنگ و دندان بکشانی زندگی را با خودت.
چاره چیست وقتی بادهای موافق برایت نمی وزند و آنوقت با این نفس های خسته به کندی می دمی با فوت های مکرر و دلخوش می شوی؟
به زور که نمی شود. با فریاد و فغان که نمی شود. فقط سکوت کن و نگاه، و بپذیر. تقدیر تو همین است.

/ 0 نظر / 5 بازدید