می خواهم که برای دقایقی دست خدا را بگیرم و بیاورم این پایین. کنار خودم. همه سوالهایم را بپرسم تک تک. حکمت کارهایش را بپرسم. او هم لبخند بزند توی صورتم و نگاهم کند و با مهربانی جواب بدهد. دستش را بکشد روی قلبم و بگوید حالا فهمیدی چی به چی است؟!  پس آرام باش و زندگی کن...
خب حق بده وقتی نمی دانم و نمی فهمم، بی قراری کنم. من بنده ام و فهمم ضعیف. انصاف نیست...
حالا لطفا بگو قرارمان چه روزی و چه ساعتی...



تاريخ : ۱٥ اسفند ۱۳٩۱ | ٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.