گاهی نه یک بار، که چندین و چند بار اسم عزیزت را می خوانی از روی اعلامیه ها و آگهی های ترحیم، اما باورت نمی شود. تمام کسانی را که دوستشان داری سیاه پوشیده و عزادار و نالان می بینی، اما باورت نمی شود.
انگار که همه چیز یک خواب تلخ و وحشتناک است این چند روز...
مرد نازنینی که پدرانه دوستش داشتم و با او صمیمیتی فراتر از شوهرخاله بودنش، ناگهانی، بی مقدمه، بی بهانه، کمتر از یکساعت، از بین ما رفت.
عجله داشت، مثل همیشه؛ مثل وقت هایی که قرار می گذاشتیم برای پارک و حاجی زودتر از همه پشت در خانه بوق می زد...
مدتی است دنیا با تمام قوا و با استفاده از همه ابزارش فشار می آورد و تلاش می کند تا عمیقا به من بفهماند که چقدر پست است و بی رحم و سنگدل... ثابت شد بیش از پیش عجوزه بودنت و اینکه عروس هزار دامادی...
از بزرگ شدن بدم می آید و از فهمیدن و از تمام واقعیت های گس دنیا که ملزم به درکشان هستم. شل می شود اراده و انگیزه آدم برای زندگی. رمقی نمی ماند برای بودن... معنی زندگی و زنده ماندن را گم کرده ام. کاش می شد مدتی را نفهمید. مدتی را خواب بود، مست بود...

پ.ن: همین الان خبر فوت یکی از دوستای بابا رسید!  این هفته، هفته منحوس و مزخرفیه. یا بهتره بگم امسال سال بد و بیخودی بود...



تاريخ : ۱٠ اسفند ۱۳٩۱ | ٢:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.