ساعت 12:30 ظهر است و تازه بیدار شده ام. تمام شب را تا صبح، مثل شامی توی روغن داغ ماهیتابه، زیرورو شدم و توی تب سوختم و کابوس دیدم؛ تا چشمم گرم می شد، آبریزش بینی بیدارم می کرد.   ظهر که با بدن کوفته بیدار شدم، دلم سوخت برای تنهایی و بی کسی خودم. تووی خوابگاه، چیزی که مناسب حالم باشد پیدا نمی شد برای خوردن و نیز کسی که با مهربانی حالم را بپرسد.

یک فنجان چای داغ را گرفتم بین دستهایم و قطره های اشکم آرام آرام چکیدند توی فنجان...



تاريخ : ٤ اسفند ۱۳٩۱ | ٢:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.