یک قیافه فسقلی ِ 22سانتی که چمباتمه زده بود توی ِ یک لانه، که از وسطش فقط یک دماغ و یک دست و یک پا مشخص بود. این تمام ِ چیزی بود که من توانستم از عکس و فیلم تو ببینم. چیزی شبیه شله زرد بودی عمه جان!!
دوست داشتم بتوانم فکرت را بخوانم، تصوراتت را. یعنی پیش از این، کسی به تو گفته که قرار است کجا بروی؟!!
گفته که از این لانه محقر و تنگ و تاریک، می روی یک جایی پر نور و وسیع و بزرگتر؟!!
طبیعتا باور نکرده ای. مگر می شود که ذهن فندقی ات الان بتواند این عظمت و بزرگی را درک کند عزیز دل من؟
نسبت تو به درک آمدنت به این دنیا، مثل نسبت ما آدم بزرگ هاست به رفتنمان به آخرت. تازه برای ما شاید که آسانتر است با این همه شواهد و قرائن. اینکه مسافریم و قرار نیست تا ابد همین جا بمانیم.
اما، نمی دانم چرا اینقدر تنگ نظریم و کوته بین که توان ِ یقین نداریم. توان دل کندن از وابستگی ها و دنیا و مافیها.
عمه جانم،
دل نبند به آن لانه تنگ و کوچک و محقرت. گمان نکن همیشه قرار است خون بخوری و فقط همین یک غذا وجود دارد. فکر نکن سهم تو از زندگی سیاهی و تاریکی است. دنیای تو، وسیع تر و عظیم تر و باشکوه تر از آنی است که بتوانی تصور کنی. آنقدر نور خواهی دید که چشمانت یاری نخواهند کرد زل بزنی مستقیم به آن و آنقدر لذت های شیرین و لذیذ هست که آنچه اکنون می خوری، پیش آنها، نجاست است!
می خواهم از تو یاد بگیرم. از بودنت، از حضورت، از آمدنت. از تویی که نه توان داری و نه بیان. که اگر ذره ای عقلانیت داشته باشم و ته مانده ای ایمان، کافیست، تا تو برهان ِ یقین من شوی؛ که حالی ام کنی که اینجا خانه ابدی من نیست؛ نه از نورش شاد شوم و نه از تاریکی اش دلگیر؛ که یادم بدهی دل نبندم به داشته هایم و غمگین نشوم از نداشته ها؛ که بهانه ذکر و یادآوری من بشوی که همیشه بعد از هر سختی، آسانی است و نگاه مهربان و دست نوازشگر و سایه رحمت خداوند، گنجی است دائمی، و محبت و عشق به او، حریمی است امن و ضامن آرامش.
بیا که عمه حوریه، سخت مشتاق و منتظر در آغوش کشیدن معلم کوچکش است...

 



تاريخ : ٧ بهمن ۱۳٩۱ | ٦:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.