لحظه هایی هست که فکر می کنم به هم نزدیک تر شده ایم؛ نه تو؛ که از رگ گردن نزدیکتری، خودم را می گویم.
انگار که کور می شود این وقت ها چشمانم روی تمام خوب نبودن های گذشته ام و جرأت حضور پیدا می کنم، و این همه به پشتوانه محبت و رحمت و بخشندگی توست.
چند روزی مانده بود به رمضان، خسته و درمانده، آن شب نمناک، زیر آسمانت که بی وقفه می بارید، چقدر حرف زدیم... یادت می آید؟ من مثل کودکی بهانه گیر پا بر زمین می کوبیدم و نق می زدم از حالی که دارم و دانه های اشکم گم      می شد بین قطره های بارانت.
طلب این شبهای من، همان حرف های آن شب است؛ و چشمم به آسمان توست؛ منتظر؛ برای بارش قطره های اجابت.
می خواهم که توانی به من بدهی، دلی بدهی، که بتوانم ناممکن ها را بدوم، محال ها را. گرفتن و بدست آوردن رحمتت برایم انگار دور شده و دشوار، می خواهم که سعی کنم هاجر وار، که معجزه از پسِ دویدن می آید، از پسِ سعی، و سعیِ اکنون من، خط بکشد شاید روی منطق، روی عقل، روی تمام حسابگری ها و قانون های سفت و سخت زندگی. آنقدر   می دوم و می دوم و که صدای نفس هایم، تشنگی لبهایم، اشکهای روانم، رحمتت را به من نزدیک کند. دلم را روشن کن که این اتفاق خواهد افتاد...



تاريخ : ۱۸ امرداد ۱۳٩۱ | ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.