حالا احساس مادری را دارم که پسرهایش را داماد کرده و حالا در تراس خانه روی صندلی فرانسوی اش نشسته و تکان می خورد و خاطراتش را مرور می کند...
حمید هم رفت،جیک جیکوی من،شریک لحظه های شیرین و تلخم،رفیق و دوست خوبم، پناه و تکیه گاه دقایق دلتنگی ام...
به جرات می گویم که حامد و حمید نازنین ِ آبجی، سالم ترین و پاک ترین مردانی اند که تا به حال دیدمشان، کسانی که چشم بسته می شود روی اسمشان قسم خورد، و همیشه قسم حضرت عباس من، «به جان برادرم» گفتن بوده...
همه چیز باورنکردنی بود دیروز، مثل یک خواب...
ستاره زیبای من، حالا نورانی تر و مقدس تر از همیشه چشمک می زد.
از آرامش وشادی اش خوشحالم...



تاريخ : ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ | ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.