چقدر خدا باید ساخت تا " تو " بیایی آخرش ...

همه اش خداهای زمینی ...

موریانه های درونم ، نردبان ِ وصل تو را جویده اند ...

و من اکنون می هراسم که پایم را بگذارم روی این پله ها .

خراب باید کرد ، تمام خداهای زمینی را ، و رفت و زمین خورد و درد کشید و منتظر

 ماند تا آمدنت .

تو که از جنس آسمانی و وجودت همه روشنایی ...

 

چقدر در نفس  ِ لحظه ها اسیر شویم ؟      چقدر جمعه بیاید ... چقدر پیر شویم ؟

نذور  ِ مرد و زن و پیر ، یا جوان تا چند ؟      و هر سه شنبه زیارت به جمکران تا چند ؟

بیا که نرگس  ِ چشم انتظارمان خشکید      و سبز  ِ سبز تمام بهارمان خشکید ...

 



تاريخ : ٦ تیر ۱۳۸٥ | ٩:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.