جولان می دهد همیشه، هر چقدر هم حواست را پرت کنی. می آید لا به لای واژه های لاتین و ترجمه ها، عبور می کند از سیم هندزفری وقتی که پیاده می کنی کلاسها را، قدم می زند لا به لای سطر سطر شعرها، بین صدای شجریان و قربانی و عقیلی، بی اذن و ناگهانی آوار می شود بر سرت، هجوم می آورد به ذهنت و می بردت تا آستانه متلاشی شدن. نه قدم زدنهای بی هدف عصرانه در ولیعصر رویش را کم می کند و نه سر فرو بردن در کتابهای انقلاب.
وسیع است وسعت تنهایی ات و حجم مسائل لاینحل. آنقدر که هر چقدر هم دور و برت را شلوغ کنی و در لحظه زندگی کنی و شاد، آخرش یکجایی خفتت می کند که یعنی بعله! من هم هستم!
این روزها اینگونه ام، گهگاه حس می کنم هیچ چاره ای برایم نمانده. حس بیچاره شدن را نمی دانی که چیست... و کاش ندانی...
همه راه ها ختم می شود به سجاده و اشک. آخرش هم اشک است و نوازش نم اش روی گونه هایت که آرامت می کند لحظاتی را. و کاش صدایت را می شنیدم...
همه چیز با سکوت تو تمام می شود و نگاه های پرمعنایت، که هیچوقت حرف نمی زنی. می خندی؟ نمی دانم. اخم کردی ای؟ نمی دانم. فقط می شنوم، صدای مکرر سکوت را، می نوشمش و مستانه باز هم شروع می کنم.
سحر من هم می رسد هر روز، با اندکی که نه، که با بیش از اندکی صبر. هر طلوع آغاز می شوم و خودم را گم می کنم بین کاغذها و خطوط و صداها.
پستانکی که سالهاست محتوی نداشتن است، مکیده می شود هنوز هم. این نبودن رشد میدهم، بزرگم می کند شاید. حتما آنقدر انرژی زا هست که می توانم هنوز هم نفس بکشم، راه برم، بدوم، و زندگی کنم...



تاريخ : ۳٠ مهر ۱۳٩٠ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.