دلم آرامش و سکوت می خواست مدتی را، خلوت و غور، سیراب شدن معنوی و از حظ و لذت سرشار شدن...
قسمت و سعادتی بود که این خواسته مهیا شود با سفر به نجف، کربلا، کاظمین و سامرا.
کاش آن حال و هوا بقا داشت در وجودم و تمام نمی شد، لحظات خاص و دوست داشتنی و تکرار نشدنی، حس ناب حضور در ایوان طلایی نجف، در حرم شریف سیدالشهدا و سرداب امام زمان و کاظمین.
هنوز هم که ورق می زنم دفتر خاطراتم را، می بینم که نجف و کوفه آنقدر مرا پر کرد و لبریز، که مدتی فاصله لازم بود برای رفتن به کربلا، حداقل چند ماه...
خدا را شکر، برای این سفری که بی گمان قسمت شد و تا کنار ضریح مطهرشان هم برایم باورکردنی نبود که کجا هستم.
سفرنامه را با جزئیات در ادامه مطلب بخوانید :


این یادداشت ها بریده هایی است از دفتر خاطراتم که بخشهای عمومی اش را می گذارم اینجا، به دو دلیل ببخشید : اول اینکه شاید کمی طولانی باشد و دوم اینکه گذاشتن اش دیر شده. خستگی راه، بیماری ام، مهمان داری، پاتختی برادرم و همه اینها توجیه این تاخیر است.
11/6/90
اینجا مرز مهران است. بعد از ساعت ها فرصت شده که بتوانم چند خطی بنویسم. صبح جمعه حرکت کردیم و اذان ظهر و ناهار را در اراک بودیم. بعد از خوردن و لذت بردن از غذا، تازه فهمیدیم غذا بی مزه بوده!  استارت غر زدن ها و اعتراض ها از همین جا بود.
کاروان ما فامیلی است : عمه و عمو با خانواده هایشان، دختر خاله و دخترعمه ام، دخترخاله پدرم با خانواده اش و مادربزرگم به اضافه من و پدرم.
این ترکیب در کنار مزایایش معایبی هم دارد، این بافت برای سفر سیاحتی عالیست، اما برای یک سفر زیارتی باید تنها بود و تنها... گاهی حتی دوست داشتم پدر هم نباشد در اتاق، تا اشکهایم را نبیند و هق هق ام را نشنود...
اذان مغرب را کرمانشاه بودیم. نیمه شب هم رسیدیم ایلام و در منزلی مستقر شدیم. خانم ها همگی در یک اتاق و آقایان هم در اتاقی دیگر.
نق زدن ها تمامی ندارد انگار، فریاد یکی از همسفران بلند شده که : حاضرم همین الان 100 هزارتومان بدهم و برگردم کاشان!!!
نمی دانم، روحیات متفاوت اند، اما شخصا قبل از این سفر، سقف سختی ها را 100 در نظر گرفتم، حالا اگر غذایی یا کیفیت معمولی بخورم یا در یک جای معمولی مستقر شوم، برایم عالی است!
کربلا سفر تفریحی نیست که انتظار بهترین امکانات را داشته باشیم، همراه است با درد و رنجی و سختی، و قبل از آن باید آنقدر شیفته و مشتاق باشی که قید همه چیز را بزنی و یک هفته را فقط «عاشقی» کنی...
12/6/90
نیم ساعت قبل از اذان رسیدیم نجف، می گویند مسافرخانه است اینجا، اما کنار شما اینجا برای من هتل 10 ستاره است...
طلایی های گنبدت بی تابم کرده اند، من کجا و حرم شریف تو کجا؟
شنیده بودیم یک عمر که : ایوان نجف عجب صفایی دارد؛ حیدر بنگر چه بارگاهی دارد... اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟
لذت و شکوه قدم گذاشتن در خاک نجف تمام تن ات را می لرزاند... لحظات حضور در نجف و آرامش و حظ و لذتی که آنجا داشتم واقعا عجیب و تکرارنشدنی بود...
فضای کلی نجف، محیط و هوایش، فوق العاده کثیف و آلوده است. خیابان ها و خوراکی هایش باز و بدون روکش و جولانگه مگس هاست! عرب ها صبحانه هایشان را در خیابان می خوردند که غالبا سینی های بزرگ پنیر بود و تخم مرغ آب پز که مشترکا هم کاسه بودند با مگس ها و حشرات دیگر! جالب این است که با این همه آلودگی مریض که نمی شوند هیچ، وزن و هیکلشان چند برابر ما ایرانی هاست. کافی بود نزدیک بشوی به ضریح تا طعم مشت و لگدهایشان را از نزدیک بچشی، بارها از خودم می پرسیدم یعنی اینها متوجه نیستند که نباید برای بغل کردن ضریح به بقیه آزار برسانند؟ و دلم می سوخت به حال پیامبر که چطور با این عرب ها زندگی می کرده؟
13/6/90
کاش می شد بازار را از سفر حذف کرد! ولی خب، جزء لاینفک هر سفری است. صرفا جهت اطلاع بدانید که پارچه های نجف، به ویژه چادر مشکی هایش کیفیت خوبی دارند!
امروز عصر را مسجد کوفه بودیم و اعمال لذت بخش آنجا. 13 مکان که اعمال خاص خود را دارند که تا بعد از نماز طول کشید و بسیار شیرین بود.
جالب ترین مقام به نظرم، بیت الطشت بود. داستان از این قرار است که به دختری که شکمش برآمده بوده تهمت زنا می زنند، و برای اجرای حد به نزد علی(ع) می آورندش. حضرت می فرمایند طشتی مملو از لجن بیاورند و دختر را در آن بنشانند که می بینند زالویی از بدنش خارج می شود... عظمت داستان همینجاست که وقتی همه شواهد نشان از زنا دارد، باز هم ایشان تهمت نمی زنند و تفحص می کنند برای رسیدن به یقین. همین را هم از این سفر توشه بگیرم کافیست که : «زود قضاوت نکنم».
14/6/90
امروز بازدید از مسجد سهله، مسجد حنانه (که روایت است سر مقدس امام حسین اینجاست) و حرم کمیل بن زیاد را داشتیم و عصر هم قرار وادی السلام نجف ( که ما نرفتیم).
شب هم کاروان روبروی ایوان نجف قرار داشتیم و مدیحه سرایی و لحظات به یادماندنی...
حب علی (ع) و عشق به ایشان تمام وجودم را پر کرده، حالا حس می کنم بیشتر از گذشته ولایتمدار هستم (!!!)
15/6/90
صبح وداع داشتیم و ساعت 8 به سمت کربلا راه افتادیم... عصر حاضر شدیم برای حرم...
حرم امام حسین(ع)، قدم زدن در بین الحرمین و حرم حضرت ابوالفضل (ع) حس عجیبی داشت... آرامش و سکوت و فضایی سرشار از معنویت که فقط باید دلت جا داشته باشد برای ذخیره این همه معنویت...
و قبل از ورود ، اندیشه حجم وسیع گناهانت و اینکه لایق حضور هستی؟ و آیا اجازه ورود داری؟
16/6/90
صبح نماز را در حرم امام حسین بودیم و ساعت 30/7 هم زیارت دوره داشتیم به خیمه گاه، تل زینبیه، مقام امام ها، و بعد از همه مقام امام صادق.
با دخترخاله و پدرم تا ظهر مشغول خرید بودیم و برگشتیم هتل.
17/6/90
نماز صبح حرم بودم. قصد احیا گرفتن داریم امشب، خواب اگر بگذارد. در این سفر خواب ها کوتاه کوتاه اند. نهایتا 2 یا 3 ساعت. وقتی فقط سه روز را فرصت ماندن در نجف یا کربلا را داری باید به چشمانت التماس کنی که بیدار بمانند و استفاده کنی از لحظات. فضیلت زیارت امام حسین را که در مفاتیح می خوانی متعجب می شوی. بیان آداب زیارت ایشان با این جمله شروع می شود که : بدان که فضیلت زیارت امام حسین از حیطه بیان بیرون است...
سوزش گلویم در حرم شروع شد و علی رغم میل باطنی باید برمی گشتم هتل و سوپ – تنها غذایی که در این مدت با ولع می خوردم-  را نوش جان می کردم!
تجدید وضو و برگشتن به حرم. هنوز خیلی کارهای نکرده و حرفهای نگفته مانده. می گویند دعاکردن زیر قبه حضرت مستجاب است. اما نمی دانم واقعا چه باید بگویم که ضرر نکنم. حرفهایم را می نویسم و زیر قبه می خوانم و بعد هم می اندازم در ضریح...
امشب را که شب آخر است و  احیا اینجا هستیم علاوه بر خواندن دعا،  سعی می کنم بیشتر نگاه کنم. هر چه مقایسه می کنم با حرم امام رضا بیشتر مطمئن می شوم که غربت و مظلومیت اینجا بیشتر است تا مشهد. یک صحن کوچک، با چند در، فرش های چند شکل، کلمن های بزرگ با یک لیوان برای همه، زمین سیمانی و بعضا خاکی و نه مرمر...
جالب است که صحنی به این کوچکی خوابگاه دارد، پرده ای که کشیده شده و خانم ها می توانند آنجا استراحت کنند. اما مشهد تا بخوابی، چوبدستی ها بر فرق سرت می خورد! یادم هست جایی شنیدم که یک نفر خواب دیده امام رضا روی زائرین که در حرمش دراز کشیده بودند پتو می انداخته...
فرصت تمام شد. وداع و حرکت...
18/6/90
صبح آماده رفتن به سمت کاظمین و سامرا شدیم. برای نماز ظهر سیدمحمد بودیم. آفتاب سوزان ظهر و رفتن با پای پیاده در مسیری بسیار طولانی و بدون سایبان.  دستشویی هایی فوق العاده کثیف که وسط وضوخانه اش پوشک بچه افتاده بود و نجاست همه جا را پر کرده بود. حالا در این فضای تمیز چادرم از دست دخترخاله سر خورد روی زمین! اینجا بود که آستانه تحملم واقعا به صفر رسید و گریه کردم. مانتو تنم نبود و مسیرمان تا اتوبوس هم طولانی. یکی از همسفران چادرم را گربه شور کرد و چشمم را بستم و سر کردم! چاره ای نبود! این هم امتحان فاینال من بود که از آن نمره نیاوردم و رد شدم...
عصر رفتیم سامرا و سرداب امام زمان. واقعا حال و هوای خاصی داشت. فضای عجیب... فقط می شود گفت عجیب... اینجا هم فرش ها تکه تکه بودند و زمین ها خاکی و فضا پر از غربت.
شب بغداد بودیم. با هر زحمتی بود چادر را شستم و روی کولر گازی خشک کردم. صبح هم کاظمین بودیم. از چند سال پیش که بمباران شده بود، انگار دست هم نزده بودند، همانطور خاک آلود و بدون امکانات. دلت می گیرد نگاهت که به گنبد خاکی شان می افتد...
نزدیک 30/1 ظهر سر مرز بودیم. دو ساعت اتوبوسمان وسط بیابان جلوی آفتاب سوزان بود. ذخیره آب هم تمام شده بود. بعد از قرار گرفتن در چندین صف و حمل بارها و مهر خوردن در پاسپورت ها آمدیم ایران.
فقط می توانم خدا را شکر کنم برای اینکه با این همه آلودگی، باز هم زیارت پاکان را نصیبم کرد. امیدوارم بتوانم حفظ اش کنم. امیدوارم قسمت تمام دوستداران اهل بیت و هر آنکس که تشنه و دوستدار حضور در این حرمین شریفین هست بشود...
والسلام.



تاريخ : ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.