نزدیک بود که عدد ِ دختران نشسته روی صندلی داغ مصاحبه های برادرم سه رقمی شود که دختری قهرمان آمد و این قلب سرتق را فتح کرد! دست مریزاد بر او که چه زیبا ویران کرد!
بعد از 4 سال و اندی، بالاخره، این خانه  وآن خانه رفتن ثمر داد و برادرم داماد شد. برای همه غیرمنتظره بود و باور نکردنی، انگار همه چیز خواب بود. روی صندلی آرایشگاه که نشستم، تازه انگار داشت باورم می شد که بله...!
تمام خستگی های این مدت برایم شیرین و عزیز و تکرار نشدنی بودند. هر چند همیشه هستند زبان هایی برای نیش زدن و چشم هایی برای ویران کردن، چنانچه گفتند و زخم زدند که «انگار ناراحتی تو؛ [...] »
و در اوج لحظات شادی، با چشمانی اشکبار راهی تالار شدم.
کاش لحظه ای تامل می کردند که بخش اندکی از مسئولیتهای این جشن روی دوش کوچک من بود، کاش خستگی ام را به ناراحتی از شرایط شخصی ام تعبیر نمی کردند...
به هر حال شکستنی است این دل شیشه ای من، که ذره ذره می شود، حتی با شوخی کودکی تیر و کمان بدست...
خدا را شکر که قلبم هنوز سالم است برای بخشیدن...



تاريخ : ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.