دیروز تولد بید مجنونم بود و نزدیک بود بین این شلوغی ها و روزمرگی ها یادم برود این درخت مجازی را که حالا برایم از هر موجودی بیشتر به «واقعیت» نزدیک شده.
دردهایی بود در وجودم که جوانه زد و ثمرش بید مجنون شد...
حس می کنم می فهمد حرف های مرا، حتی زمانی که نمی نویسم،
حس می کنم می داند دلیل ننوشتن هایم را، و اینکه در اوج پریشان خاطری ها تنها زیر سایه اش می نشینم و در سکوت اشک می ریزم روی ریشه هایش.
نزدیکانم می دانند که همیشه لب بر خنده دارم و با انرژی و نشاط روزهایم را می گذرانم، اما اینجا، این کلبه، تنها گوشی است که این سالها برایش نق زده ام و غر. وقت هایی که سر رفته ام از نداشتن ها، از نبودن ها.
و بید مجنونم حالا وارد 5 سالگی می شود و برای خودش یک پا روان درمان شده و هربار آرام بخش هایی را تزریق به روحم می کند که مدتی مرا روی پا دارد!
دوست دارم این موجود دوست داشتنی دل گنده را...



تاريخ : ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.