به فال نیک می گیرم مدتی است همه چیز را!
چقدر حسودی ام می شود به یاسین کوچولو که نفیسه هر هفته با خودش می آورد خوابگاه، چقدر رنگ زندگی می پاشاند به من با آن خوریه گفتن هایش. چقدر شیطنت دارد، چه راحت می بخشد، چه راحت فراموش می کند، چه زود یادش می رود، تو را با مشت های کوچکش می زند و دو دقیقه بعدش در بغلت آرام می گیرد و بوسه های پی در پی و اصرار که اتاق ما بمان!
نوستالوژی عجیبی است یاد کودکی. آرزوی محالی است اما کاش آدم ها هیچوقت بزرگ نمی شدند، که هر چه بزرگتر شدیم، دلهایمان کوچکتر شد و زلالی هایمان کمرنگ تر.
حضور یاسین بهانه ای شد تا به خودم کمک کنم برای فهمیدن معنای زندگی که بین همین رفتارهای ساده و روزمرگی ها گم شده.
چقدر نیاز به اشک دارم، چقدر دلم می خواهد تمام آنچه درونم پوسیده بریزد بیرون. تمام آنچه مانع از رشد ذهنی ام می شود و اسیرم کرده، و همه افکاری که مدام در گذشته و آینده سیر می کند و روحم را اره می زند.
باران بهاری دلم، ببار و آرامم کن...



تاريخ : ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.