تمام غم های عالم از دلت می رود، چشمت که به طلایی های گنبدش می افتد، چقدر حرف داشتم، چقدر فریاد، چه قدر بغض! که همه به یکباره اشک شدند و سکوت...
نگاه هایت آرامم کردند، فقط  نگاهت کردم و تو غم های دلم را خواندی و دست گذاشتی رویشان.
همان لحظه ها برایم ناب بودند و تکرار نشدنی. هنوز یک هفته هم نشده که باز برگشته ام به همان حالت گذشته. دلتنگی هایی که دوستشان ندارم و عبور ازشان برایم سخت شده برگشته اند.
دلم می خواهد مثل همیشه پرانرژی و محکم بدوم و ادامه بدهم، اما وقتی نفسی نمانده باشد چه سود؟ وقتی قدرتی نباشد برای زانوهایت، وقتی آبی نباشد برای رفع عطش و رفتن چه می شود کرد؟
پذیرفته ام؛ و این پذیرفتن معنایش تسلیم نیست، هنوز تسلیم نشده ام، فقط پذیرفته ام که بله همین است دیگر! و کاری از دست کسی برنمی آید. هر طور شده باید زندگی کرد، حتی شده با چنگ و دندان بکشانی زندگی را با خودت.
چاره چیست وقتی بادهای موافق برایت نمی وزند و آنوقت با این نفس های خسته به کندی می دمی با فوت های مکرر و دلخوش می شوی؟
به زور که نمی شود. با فریاد و فغان که نمی شود. فقط سکوت کن و نگاه، و بپذیر. تقدیر تو همین است.



تاريخ : ۱٧ اسفند ۱۳۸٩ | ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.