خواجه اما مظفر در نوقان یک روز می گفت که کار ما با شیخ بوسعید همچنانست که

 یک پیمانه ارزن .

یک دانه شیخ بوسعید است و باقی منم .

مریدی از آن  ِ شیخ بوسعید آنجا حاضر بود ، چون آن را بشنید ، از سر  ِ گرمی مهر

 برخاست و پای افزار کرد و پیش شیخ آمد و آنچه از خواجه امام مظفر شنیده بود ، با

شیخ بگفت .

شیخ گفت :

برو با خواجه امام مظفر بگوی که آن یک دانه هم تویی ... ما هیچ چیز نیستیم ...

 

( از کتاب اسرار التوحید )

 

پ.ن : تواضع چقدر قشنگه ...



تاريخ : ٦ خرداد ۱۳۸٥ | ٩:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.