هنوز فلسفه درست شدن این اسباب بازیهای وحشتناک را متوجه نشده ام. آهن پاره هایی که قرار است ما را آرام کنند، حس خوبی بهمان بدهند، ماشین های بی جانی که قرار است روحمان را تازه کنند، اما سوارشان که هستیم لحظات با ترس و یا استرس ترسیدن می گذرند، آهن ها هیجان وحشتناک ِ بی اساسی به من می دهند که هیچ کمکی به ارامش روحم نمی کند. اژدهای مست بام شهر را می گویم با آن صدای مهیبش که انگار با بشر سر جنگ دارد و می خواهد درد ماشین بودنش را آن گونه با انتقام از آدمی فریاد کند!
تمام آن شب با تپش های مدام قلب و لرزش دست و پاهایم گذشت و همچنان انگار صدای جیغ ها روی مغزم نویز می اندازد!
و هنوز هم فکر پشت تولید این ابزار را درک نمیکنم!



تاريخ : ۱ مهر ۱۳۸٩ | ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.