حتما این دختری که امشب رفت روی سن و هدیه قبولی ارشدش را گرفت خیلی خوشبخت است؛ دختر شادی است که هیچ دردی ندارد؛ الان به همه آرزوهایش رسیده؛ حتما چشمهایش هیچوقت خیس نبوده ، اشک نریخته. همیشه می خندد و بالا و پایین می پرد؛شک ندارم که نه هیچوقت قلبش سوخته، نه هرگز سلولهای مغزش گزگز کرده از بس که اشک ریخته ...
و من پرده پنجره اش را کنار زدم امشب، او را دیدم که بالشش خیس بود، که دستهایش را به سرش فشار می داد تا آرام شود، غمگین بود، سوخته بود، ریخته بود، شکسته بود، درد داشت، بی تحمل و بی طاقت...
خوابش برد.پیش از آنکه برایش تکرار کنم که کمی صبور باش.پیش از آنکه به او بگویم که تنها نیست و همیشه کسی هست از همه به او نزدیکتر...



تاريخ : ۳ شهریور ۱۳۸٩ | ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.