امروز سه شنبه بود ، من اما دلم نخواست برم جمکران .

دوست داشتم همین جا توی اتاقم تنها باشم .

خانوادمو با کلی خواهش و تمنا راضی کردم که دنبالشون نرم بیرون برای هواخوری...

خیلی خسته ام ... خیلی ...

 

 

دلم آفتاب می خواهد

دلم ابر و باد و باران می خواهد

دلم

خستهء این هواهای تکراری است

دلم ،

آفتاب می خواهد

دلم ،

برای آسمان آبی تنگ است

دلم ،

با دریای آبی و جنگلهای سبز

که چشمان جوشان این زندگانیست

هم نوا گشته است

دلم ،

جنگل شد

و یادم آمد که آتش گرفت

عجب آتشی بود ...

میان  ِ سینه ام ...



تاريخ : ٢ خرداد ۱۳۸٥ | ٩:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.