نمی دانم برای چیست این اشکهای گاه و بیگاه.
از شدت خوشحالی است یا ته زلالشان نگرانی است.
نمی دانم برای چیست این وقفه نفس هایم. چه به سختی می آیند. چه سوزان اند.
معلق ام. نمی دانم سراب است یا این بار آب.
نمی دانم چگونه می توانم باور کنم که باید کم کم به فکر ساختن آرزوهایم باشم.
سالهاست طناب امیدم را به خیال های حبابی گره زده ام، اما این بار شاید، باید که به واقعیت ها. به آنچه خواهم دید ....به معجزه ای شاید.
یک چشمم برق امید است و شعف و چشم دیگرم اشک و خون. برای سالهایی که رفتند. برای جوانی ام که بی آرزو گذشت. بی آینده. با دلهره و ترس مداوم.
و اکنون برای کسیکه در لحظه می زیسته و چشمانش را تنها به زمینی می دوخته که جلوی پایش بوده، سنگین و طاقت فرساست که که گردن خشک شده اش را بالا بگیرد و به حجم وسیع و عظیم آینده بنگرد.
و  به معجزه ای شاید...



تاريخ : ۳٠ دی ۱۳۸۸ | ٦:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.