به من حق بده که گاهی شک کنم به حضورت. به اینکه همیشه هستی و این وسعت اندوهم را
می بینی و باز هم سکوت می کنی.
شرم می کنم به بنده هایت شکایت کنم، از اینکه اینچنین بی رحمانه تنهایم گذاشته ای.
کجا بشکنم این سنگینی بغضم را؟
به که پناه ببرم از این همه پریشانی؟
به من ِ تنهای بی پناه مضطر حق بده که تردید کنم به بودنت...
که اگر هستی و این همه سال بی قراری هایم را دیده ای، انصاف نیست که بیش از این به تماشا بنشینی زجر کشیدن هایم را. سوختنم را. ذره ذره آب شدنم را.
زمانی نیست تا تمام شدنم. که هیچ چیز از من نماند، جز جسمی متحرک و روحی که دمیدن های گذشته تو را «آه» کشیده و «هی».
بی کسی هایم را زل می زنم به چشمهایم، توی آیینه جیبی کوچکم و برای خودم آرام می گریم.
مچاله می شوم و صدای نزدیک شدن استخوانهایم را از وحشت تنهایی می شنوم.
تو آن موقع نیستی.
 
به من حق بده که گاهی شک کنم به حضورت...


 



تاريخ : ۱۱ تیر ۱۳۸۸ | ٩:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.