ای دوست زمینی  ِ من ...

تو نمی توانی اندیشه های دریایی  ِ مرا دریابی ،  و من هم نمی خواهم که تو

دریابی .

می خواهم در دریا تنها باشم ...

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی ، من به دوزخ  ِ خودم فرو می روم ، و

 من دوزخم را بیش از آن دوست می دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی .

می خواهم در دوزخم تنها باشم ...

تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی ، و من از برای خاطر  ِ تو می گویم

که مهر ورزیدن به این ها خوب است . ولی در دل  ِ خودم به مهر ِ تو می خندم .

گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی .

می خواهم تنها بخندم ...

دوست ِ من ، تو خوب و هشیار و دانا هستی ، یا نه ! تو در عین کمالی و من با تو از

روی دانایی و هشیاری سخن می گویم ، گرچه من دیوانه ام . ولی دیوانگی ام را

می پوشانم .

می خواهم تنها دیوانه باشم ...

دوست  ِ من ، تو دوست  ِ من نیستی ، ولی من چگونه این را به تو بفهمانم ؟

 راه  ِ من راه  ِ تو نیست ، گرچه با هم می رویم ، دست در دست ...



تاريخ : ٢ خرداد ۱۳۸٥ | ۸:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.