گاهی فکر می کنم « رب اشرح لی صدری » هایم را نمی شنوی.
هر روز ، مکرر ، با تمام قدرت دیوارهای قلبم را هل می دهم که وسیع شود ، حجیم باشد ، اما باز هم اسیرم و زندانی.  می افتم و خِرخِر نفس هایم توی فضای مسموم و آلوده این تنگنا می پیچد توی گوشم.
نگاهم را از لا به لای برگهای باغچه مان می دوزم به آسمان بارانی ات.
تو  این قطره ها را از کجا می آوری؟   از یک بی نهایت!
می دانم ، برایت کمتر از ثانیه ای است که شبنمی از این وسعت را بچکانی توی قلب بیمار من...
 



تاريخ : ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٧:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.