دوست دارم برای دقایقی هم شده دندان دردی ، سر دردی چیزی داشته باشم تا به بهانه آن راحت گریه کنم، آنقدر که دیگر تار ببینم و چشمهایم قرمز ِ قرمز بشود.
هی مچاله می شود جانم، اشکهایم سرازیر می شوند، می آیند، وسط راه بر
می گردند ؛ از بس که مادر همه اش زل زده توی صورت من. نمی شود. نمی آیند.
 
روحم به شدت عفونت کرده و رسوخش را به تک تک اعضایم حس می کنم. انبار باروتی شده ام که منتظر جرقه ای است تا منفجر شود.  فقط کاش این جرقه یک «آدم» نباشد.



تاريخ : ٢٥ فروردین ۱۳۸۸ | ٧:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.