نگرانم برایت، با این دلت که قد چاله می شود گاهی. با نگاهت که گیر می کند توی ِ یک حفره تنگ و تاریک.
می دانی ...
می ترسم بزرگتر که بشوی، بین این همه آدم که توی دلشان معلوم نیست، نتوانی از پس ِ خودت بر بیایی.
می ترسم سُر بخوری، بیفتی.
می ترسم تا آن موقع این چاله، دریا نشود...

 



تاريخ : ۳ بهمن ۱۳۸٧ | ٦:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.