از دیدن همه شان یک جوری می شوی. تا چند روز مُخت سوت می کشد.
انگار یک آمپول بی حسی زده باشند بهشان که اینقدر راحت و بی درد اند.
بزرگترین دغدغه زندگیشان این است که :«تمام شهرُ گشتم کفش سِت با لباسم نبود.»
کنارشان که هستی انگار هیچ اتفاقی توی زندگیشان پررنگ تر از این نیست که :
 «تو چه آرایشگاهی می ری؟» یا «خیاط ات کیه؟»
بعد هم پیشنهاد می کنند که دوره بگذاریم هر ماه و رویشان را به من می کنند که :
«اول خونه شما.» می گویم بفرمائید ؛ خواهش می کنم...
فکر می کنم لبخند کمرنگ و سردی کلامم گویا باشد که :
حالم از این جمع ها به هم می خورد...
با تمام ظرفیتم، توان سازگاری با این فضاها را ندارم...
جاهایی که ارزشت را از چشم ها می گیری و نه دل ها...

 



تاريخ : ٢۸ آذر ۱۳۸٧ | ٦:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.