این چند وقت را که نمی آمدم، همه اش فکر می کردم که یک اتفاقی دارد یک جایی
می افتد و من خبر ندارم!
حالا آمده ام...   خبری نیست...
 
نظم - که همیشه ازش فراری بوده ام -  این روزها شده جزء لاینفک زندگی ام. حوریهء خواب آلو، مدتی است که صبح ها بعد از نماز نمی خوابد، زود می رود سرکار، عصرها هم بیدار است، تا نیمه های شب می نشیند و کارهایش را انجام می دهد و بین همان فرم ها و کاغذ ها و با خودکار توی دستش خوابش می برد...
این روزها را با همه گرفتاریها، سر دردهای گاه و بیگاه، بی خوابیها و شلوغیهایش، با آرامش می گذرانم.
این شغل موقت برایم لازم بود؛ که کمتر فکر کنم به نداشته هایم (که حتما حکمتی داشته)، که کمی از این «بی خیال» و «مهم نیست» دست بردارم و مسئولیت بپذیرم.
که نظم - که همیشه ازش فراری بوده ام -  حالا بشود جزء لاینفک دوست داشتنی این روزهایم...
 
حالا دیگر یقین دارم که اینجا هیچ اتفاق مهمی قرار نیست بیفتد. حتی اگر سالها هم نیایم، ایمیلم با تمام دریافتی هایش، باز هم خالی است...

 



تاريخ : ۳۱ امرداد ۱۳۸٧ | ٦:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.