برای شب یلدا، خانه مادربزرگ و زیر کرسی که نمی خواهم فقط.
وقتی که دنبال یک نشانه باشم ، یک ذره نور ، یک قطره امید، حافظ جانم را
می نوازد...
یک کتاب آبی رنگ را لا به لای انگشتانش گرفته، با بالاپوش قرمز و عبای طلایی ... روی جلد دیوان ... که عمو احمد یادگار دادش به بابا ...
بوی کتابهای قدیمی، صفحه هایش، اصالتش، آرامم می کند.
امشب با آن نیت زمینی، جواب آسمانی حافظ – که همان کلام حق است – به طرز عجیبی تکانم داد...
می دانم که این مرداب آنقدر عمیق شده، که جز با آن ریسمان، که خودش باید بیندازد، راهی برای حیاتم نیست...
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق، لیک      چو درد در تو نبیند، که را دوا بکند؟



تاريخ : ٦ امرداد ۱۳۸٧ | ٦:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.