شاید گاهی وقت ها به نفعم باشد که سکوت کنم...
نفهمیده ام که همه مثل من نیستند. هنوز هم خریت می کنم و تمام دلم را برای آدم ها می گویم.
این کتاب را می خوانند، بی آنکه لحظه ای به معنای پشت واژه های پیچیدهء مولفش فکر کنند.
می گذارندم زیر پاهایشان و بالا می روند.
لِه می شوم.
دهانم به پهنای صورت باز می شود که فریاد بزنم.
سکوت می کنم. سخت است...
زندگی ام با همه دردهای شیرین و تمام مسائل رنگ و وارنگ، و در کنارش این
« خود ِ من » که واقعا عاصی می شود گاهی، گَس می شود برایم.
می رسم به آخر. فکر می کنم شده ام مثل مرگ مغزی ها؛ که فقط دستگاه ها
 بهانه اند برای زنده ماندنشان.
به زور خودم را می کِشم که باشم.
جان ِ سگ دارد این امید ِ لعنتی که هنوز، نرسیده به صفر توی این سالها. انگار که با هر ضربان قلبی صدایش را می شنوم که : می شود...می شود...می شود...
 
اشکی روی گونه ام می لغزد. انگار که این اشکها، سیلی ای باشد که روزگار
می خواباند توی گوشم، محکم.
نمی توانم با این قطره ها حتی حرف بزنم. نگاهم نمی کنند. شاید بهشان ظلم شده توی این سالها که برای هیچ ریخته اند...
دستهایم را می رسانم به چشمهایم؛
که شوری اشکهایم را نچشم...
که دست کسی خیس نشود...
که کسی مرا نشنود...
نخواند...
فردا که بشود، پاهایم قوی تر می شوند انگار ...



تاريخ : ۱٠ تیر ۱۳۸٧ | ٦:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.