دلت گاهی تنگ می شود به اندازه همه این شهر که می گویند بزرگ است و همه جایش آدم ها هستند که نمی توانی نگاه کنی توی چشمهایشان از بس که دروغ گفته اند...
دلت تنگ می شود که نمی توانی اشک بریزی که بگویند ضعیفی...
دلت تنگ می شود وقتی که باید بخندی توی این جمع های مضحک فامیلی عیدها که همه می خواهند بگویند خوشحالند که تو را دیده‌اند و همیشه به یاد تو هستند اما فرصت نکرده‌اند در طول سال حالت را بپرسند و تو بروی توی حیاط خانه مادربزرگ و استفراقت بگیرد از این همه مهربانی.
دلت تنگ می شود وقتی که عید است...



تاريخ : ٥ فروردین ۱۳۸٧ | ٥:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.