به گفته مادر، همین ساعت ها، تقریبا دم دم های غروب نوزده مهر، به دنیا آمده ام... 
جایی از یک روانشناس رشد می خواندم که: آدم ها در بعضی از «سالگی»هایشان، دچار بحران می شوند. بحران سی سالگی، چهل سالگی یا پنجاه سالگی. گمان می کردم که یک ژست است!  نبود...
یک احساس نارضایتی، اتلاف وقت، اتلاف عمر، می آید سراغ آدم. که گویا بیش از ششماه است مثل مار تنیده در جانم. گرچه سعی کرده ام مدیریتش کنم تا عبور کنم و به ثبات برسم؛ اما حالم هنوز آنطور نیست که باید. 
پیش ترها، تصورم از سی سالگی، آدمی پخته و عاقل بود که راه و مسیرش را پیدا کرده، نگاهش به زندگی شکل گرفته و می داند چه می خواهد و چه باید بکند. اما گویا این سردرگمی و ایده آل گرایی و راضی نبودن به این جایی که هستی، رهایت نمی کند. من اسم حال و روز این مدتم را گذاشته ام «ویار تغییر»! به گمانم توصیف خوب و جامعی باشد...


تاريخ : ۱٩ مهر ۱۳٩٥ | ٤:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.