صبح، حالا خورشید، (با اجرای رشیدپور) را می دیدم که وسطش طبق معمول رفت سراغ نوستالوژی ها. این بار کارتون چوبین. 
نفهمیدم چوبین داشت چکار می کرد، صبحانه نخورده رفته بود بیرون که دوباره با برونکا بجنگد یا هرچه. ولی من پرت شدم برای لحظاتی به گذشته... بغضم گرفت... 
برای تمام معصومیت و زلالی ام، پاکی ام، دغدغه هایی که نبودند، آرامش... 
چیزهای کمی جمع شدند توی کوله باری که امانت دستم بود از کودکی، که قرار بود پر بشود، تا باز که بشود، بوی مهر و آگاهی بدهد. بوی زمین ندهد. عطر آسمان بدهد. مثل کودکی... یک هو چه شد... نمیدانم!


تاريخ : ۱٢ امرداد ۱۳٩٥ | ۸:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.