شلوغی این روزهایم را دوست دارم و این بهترین انرژی حیات بخش است برایم...
یک هفته ای هست که اتاقم در محل کار، جابه جا شده. نه من و نه بچه های تیم دلمان راضی به این تغییر نبود. همه غمگین بودیم، اما در عین حال چاره ای نبود.
حالا که آمده ام، روز به روز به این باور می رسم که گاهی شاید همین تغییرات؛ هر چند کوچک؛ در هر کجای زندگی، برای ما ناخوشایند باشند، اما قطعا کارکرد مثبتی دارند.
اینجا سکوت و آرامش بیشتری دارد، نورش فوق العاده است و مجموع شرایط باعث شده اند که چند ساعت را در همین هفته، دلچسبانه اضافه کار بمانم شرکت؛ حتی تنهای تنها...
می خواهم خودم را برسانم به نقطه ای که آنقدر توکل داشته باشم و به پشتوانه آن توکل حالم خوب باشد، که افسوس و حسرتی برای هیچ چیز نداشته باشم، که هیچ اتفاقی غمگینم نکند، که نترسم، دل نگران نباشم...
همه چیز مرتب می شود. دلم روشن است. به پشتوانه خدایی که هست، آن قدرت لایزالی که که می گوید :«کن» و بعد «یکون» می شود...
می نویسم تا بماند.
حتما همه چیز مرتب می شود...


تاريخ : ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٢:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.