این روزها دنبال کارم. اگر که طول نکشد، تجربه جالبی است.
مثلا من نمی خواهم بازاریاب بشوم، ولی یکساعتی را سرکلاس بازاریابی برای بیمه های عمر، نشستم و مطالب قشنگی یاد گرفتم. 
تنها چیزی که دارم، یک اعتماد بنفس و فن بیان بالاست، [که پشتش هیچچی نیست] و یک رزومه درب و داغان که با هنر نویسندگی جذاب شده!
با کارفرماهای مختلف تعامل دارم و می نشینم روبه رویشان برای مصاحبه.
کلا مقوله کاریابی و متقابلا دعوت به همکاری، خودش فضای بکری است برای بررسی.
کارفرماها همه شان آدم های خاصی را می خواهند که سخت است آن آدم ها ما باشیم. بیشتر از کار، انگار که باید دنبال کارفرمای خوب بود و فضای امن. اولویت باید محیط باشد، تا رضایت من از شغلم و کاری که می خواهم روزانه با آن درگیر باشم.
بین این همه کار، من آن شرکت کوچک را دوست داشتم که میز صبحانه داشت. کارفرمایش از روحیاتم پرسید و نه سوالات تکراری. آنها نوشته بودند که جامعه شناس می خواهند نه یک خانم مجرد برای همکاری. تازه، سرکوچه شان، آموزشگاه موسیقی بود که قبلا حمید می رفت. این یعنی من می توانم هر روز به تابلواش نگاه کنم و ته دلم غنج برود که یعنی کی می شود حقوقم را بگیرم و بروم آنجا و آرزوی دیرینه ام محقق بشود و تار یاد بگیرم؟!
من آن شرکت کوچک را دوست داشتم...
خیلی خوب است که با من تماس بگیرند!

پ.ن: تماس گرفتند! 14:52 امروز (دوشنبه 10 آذر) ... خدا را شکر ...



تاريخ : ٥ آذر ۱۳٩۳ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.