یک 
یکی از دوستان پدر تعریف می کردند که: دوستشان با همسر و نوزاد شیرخوارش در سرمای سخت زمستان، وسط جاده بنزین تمام می کنند. مرد، مدت زیادی گالن به دست کنار جاده برای راننده ها دست تکان می دهد، اما کسی نمی ایستد.
داخل ماشین سرد است و نوزاد بی قراری می کند. پدر، هراسان می شود، نوزاد را می گیرد روی دستش و کنار جاده می ایستد. همه ماشین ها می ایستند و بیش از حد نیاز مرد، به اون بنزین می دهند...
دو
برادرم ده روز منزل نبود. نیمه شب از راه که می رسد، دختر یکسال و نیمه اش به بغلش می چسبد، خودش را لوس می کند، دست می کشد روی چشمهای حامد، روی صورتش. نوازشش می کند. و بعد می خوابد...
سه
یکی از آشناها پدرش را از دست داده. می رویم مراسمشان. تا صدای ضجه یکی از دخترانش بلند می شود، همه می روند سمتش. هوایش را دارند. آب می دهند بخورد...
همه تسلیت می گویند و طلب رحمت و مغفرت برای عزیزشان می کنند...


تاريخ : ۱٢ آبان ۱۳٩۳ | ۳:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.