گرچه گاهی نمی شود آنچه که دلتنگی ات را سبب شده نوشت، اما می خواهم بنویسم که این روزها، اصلا روزهای خوبی نیستند.
مقصر خدا نیست، خود ما بنده ها هستیم؛ که نمی خواهیم با هم خوب باشیم، نمی خواهیم گذشت کنیم، انگار که دوست داریم گیر بدهیم، غوطه ور شدن در اندوه و غم را می پسندیم و از کاه، کوه ساختن را.
برای دوری از این فضاهایی که دوستشان ندارم، از اواسط ماه رمضان تا الان نیمه مستقل زندگی می کنم. تقریبا تمام روز و شب من در تنهایی می گذرد. طبقه بالا...
یک سری برنامه برای خودم ریخته ام که برای پیاده کردنش نیاز به آرامش و تمرکز زیادی دارم. هست، ولی کمیاب.
دست کم پنجاه منبع هستند که باید تا اسفند بخوانمشان.
شبها دلم خیلی می گیرد و بی خواب می شوم. ساعت ها به صفحه کتاب خیره می شوم، چند بار یک پاراگراف را می خوانم و آخرش هم نمی فهمم کی چی گفت. کتاب را تمام کرده ام ولی شک دارم که حالا نظر مارکس و دورکیم و وبر و زیمل را راجع به کنش و ساختار دقیقا فهمیده باشم...
روزها، کش می آیند. شبها، بیشتر.
عصر امروز باران بارید. هوا عالی بود. نفس کشیدم و پیاده روی کردم. اما قلبم بیشتر می سوخت.
همیشه این هوا مرا مست می کرد. تازه می کرد. شوق نوشتن به من می داد و سرشار از حس تازگی می شدم.
نمی دانم چه شده ام...
مثل عضله هایی که گاهی خواب می روند، می گیرند، آن قسمت از درونم که منبع انرژی و شور بوده خوابش برده. روزهای زیادی است که خاموش شده. همیشه اینجور وقتها، که سر می رفتم، آن نیروی درونی مرا بشارت می داد به آمدن روزهای خوب، به آسانی پس از سختی، به صبر، به امید...
نمی دانم چه شده ام...
فقط دوست دارم یک جهش داشته باشم از این روزها. از این روزهایی که دوستشان ندارم. که بوی دوستی و محبت نمی دهند. که با روحیات من نمی خورند و سرد و ساکتند. از این روزهایی که سکوت با تن عریانش، در فضای اتاقم جولان می دهد و گاه دست در دست تنهایی، به من دهن کجی می کند...


تاريخ : ۳٠ مهر ۱۳٩۳ | ٢:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.