اطرافیانم مرا خوب می شناسند و اکثرا می گویند «حوریه بچه خوره است»، از بس که بچه دوست دارم. نمی دانم چه حسی است که خداوند به من داده، اما گمان کنم خیلی زود عطا کرده.
حسم موقع دیدن بچه ها چیزی است شبیه مستی. شوق عجیبی دارم. ناخودآگاه تمام سلول های بدنم قلقلک داده می شوند و می خواهم این موجودات دوست داشتنی را بغل کنم. به خدا دست خودم نیست... بارها هم خودم را سرزنش کردم که دختر کمی خودت را کنترل کن، خویشتنداری کن، اما نشده. اینطور بگویم که «متاسفانه» نشده.
مامان می گوید حوری! نمی دانم در گوش بچه ها چی می گویی که وقتی می آیند بغلت آرام می شوند و می خندند... دقیقا حس های قشنگی که آنها به من می دهند را پسشان می دهم. یک بده بستان عاطفی است.
شاید از نگاه ناظر بیرونی، حوری خودش را کوچک می کند که از مامان ها می خواهد اجازه بدهند تا کودکشان را بغل کند یا ببوسد. ولی وقتی قلبم فشرده می شود، واقعا فکر هیچ چیز را نمی کنم. اینکه کی هستم، جایگاه اجتماعی ام کجاست، چند ساله ام  و یا هر چیزی. مامان هایی هم این وسط پیدا می شوند که بابت ابراز احساساتم از من تشکر می کنند و می گویند شما لطف دارید.
داداش و زن داداش که حسابی درکم می کنند و برادرزاده ام هم عمیقا با من دوست است. نیلوفر بخاطر من حاضرست هر زمان و تایمی را خالی کند و من بروم خانه شان یا او بیاید که نیکا را به آغوش بکشم. یکی از آشناها، چندی قبل، ما را دید و از آنجا که می دانست چقدر کودکش را دوست دارم، دنده عقب گرفت و معصومه اش را داد دستم و حسابی بوییدمش. مامانی که بعد از چندین بار سقط، حالا خدا معصومه را بهش داده بود...
به ندرت پیش میاید که از کسی برنجم یا ناراحت بشوم، اما امشب آن حس «نوزادخواهی» مرا به طرز وحشتناکی له کرد. خورد کرد. تحقیر شدم. شکستم. طوری که از آن لحظه هر چقدر اشک می ریزم سبک نمی شوم. گرچه همان لحظه خندیدم و به شوخی برگزار کردم برخورد آن آشنا را.
و از آن لحظه مدام دارم به خودم می گویم که حوری عزیز من... بس کن. راضی باش به رضای خداوند و سکوت کن. حتما صلاحی هست که این حس ها نخواهند بروند و روز به روز بیشتر بشوند. 
می دانم که مرا می بینی، از توی بهشت مرا می بینی. نگذار که بیش از این مامان منتظرت بماند. نگذار که قلبم اینچنین فشرده بشود و بشکند. راضی نشو به این اشک ها. تو به خدا بگو. از او بخواه که زودتر بیایی پیش من... منی که از الان قول می دهم برایت مادر خوبی باشم...
.
پ.ن: امروز تولدم بود. مادرم خیلی دلش دختر می خواسته... بعد از اینکه بعد از دوتا پسر، خدا مرا به مادر می دهد، مادربزرگم مرا با یک حالت غضب می گذارد توی بغل مادرم و می گوید بــــــیا...! این هم دخـــتر...!



تاريخ : ۱٩ مهر ۱۳٩۳ | ۸:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.