برای جمع و جور کردن کارهایم خوابگاه بودم...
وسط اتاق نشسته بودم مشغول صبحانه خوردن. خانم دکتر در زد که کتاب امانتی ام را پس بدهد بهم. در را که باز کرد نگاهش خیره ماند روی صورت من و ظاهر متفاوتم... مثل برق گرفته ها نگاهم می کرد! گفتم چی شد؟ رفتی تبریک بگویی زبانت بند آمد؟؟ گفت مبارک باشه حوریه... این متفاوت ترین تبریکی بود که در این مدت کوتاه گرفته بودم...
از خواب که بیدار می شوم، مینا می گوید 4 بار آمدم توی اتاق خواب بودی، از پشت سر نگاهت کردم و ذوق کردم...
بعد به دلم نگاه می کنم که تمام اینها را زیرچشمی نگاه می کند و به روی خودش نمی آورد. با بچه ها می خندم، از خوشحالی خالصانه شان خوشحال می شوم، ولی مثل این حباب هایی که توی کارتون ها، بالای سر آدم ها در می آیند، پس اش می زنم و می ترکانم شادی ام را.  وقتیکه به اصالتش چندان مطمئن نیستم...
خدا را شاکرم، و فقط از او می خواهم نه تنها امید من، که امید هیچ بنده ای را ناامید نکند...


تاريخ : ٢٥ شهریور ۱۳٩۳ | ۳:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.