درونت هرچه هست، باشد، ولی بیرون موجی از آرامش و لبخند. گیر ندهی به چیزهایی که آدم بزرگها برایشان دغدغه است. بیخیالی طی کنی. در لحظه زندگی کردن و دم را غنیمت دانستن بشود شعارت. آرامش و لطافت را از فشردن نی نی های دور و برت و در آغوش کشیدنشان وام بگیری. 
اگر این شلوغ کردن ها و خندیدن های بیخود و بی جهت نباشد، فرو میروی در خودت، آنوقت آن کرم شکم گنده را می بینی که دارد تند تند تو را می خورد و کمر به نابودی ات بسته. این یک قانون نانوشته است، که هر چه بیشتر زندگی را جدی بگیری و گیر بدهی، آن کرم پررو تر می شود و اشتهایش بیشتر. 
بین خودمان بماند! من سالهاست این راز را فهمیده ام، آن کرم با من سر جنگ داشت، نفس کش می طلبید، اما من آن کرم را رام کردم، با او دوست شدم، برایش جوک گفتم، خندید! قاشق قاشق غذای مانده و پوسیده توی حلقش ریختم تا ترغیب نشود  به خوردن من. برایش خوراک نگذاشتم از خودم. 
گاهی میترسم. کم که می آورم هراس دارم. که نکند بیاید سمت من. 
زندگی من در همین کش و قوس می گذرد. و این گاهی اصلا خوب نیست. فرصت فکر کردن به خیلی مسائل را از من گرفته. تمرکزم روی خیلی چیزهای مهم کم شده. حتی گاهی فکر میکنم یک جا ثابت مانده ام و درگیرم با خودم و دارم گره ها را باز می کنم... که بعضیهایشان کور کورند و تلاش من به جایی نمی رسد...
انگار تمام زندگی من لنگ همین گره های کور است. نمی دانم چطور بهشان نگاه کنم. شاید دلیلی است برای تلاش بیشتر و رشد. اصلا نمی دانم چقدر تغییر مثبت داشته برایم. خودم هم گاهی می مانم... یعنی داشته؟!
نمی دانم اسمش را بگذارم چی. درگیری برای زندگی یا خود زندگی. ولی هرچه هست گاهی که خوب فکر می کنم میبینم این، آنی نیست که دوست دارم. اگر زندگی این است که خب راستش تلخ است، ولی اگر یک حرکت و رفتن سخت در مسیر ناهموارست به سمت زندگی، این بحث دیگری است...


تاريخ : ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.