چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه اشک ها که در گلو رسوب شد نیامدی
 
خلیل آتشین سخن ، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
 
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
برای عده ای ولی ، چه خوب شد نیامدی
 
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح ، ظهر ، نه ! غروب شد نیامدی ...
 
خوب می دونم که زیارت هر سه شنبه جمکران ، دعای عهد خوندن ، انتظار 
 
کشیدن ، بدون معرفت و شناخت ٬ کم ارزشه .
انتظار ظهورت رو می کشیم ، اما اونی که تو می خوای نیستیم ...
نامه مونو  که می دن دستت اشک می ریزی برامون ، و ما هر روز می سوزیم در
 آتیش جهلمون ...
روز تولدت هر سال ، جشن گرفتن  ِ خیلی هامون دلتو خون می کنه ، چون هنوز یاد
نگرفتیم که ...
میگن روز میلاد ائمه ، توی شادیهاشون ، خواسته هاتونو بخواین .
 " معرفت " ، همین !
 
                                        *  *  *  *  *
 
ضمیمه : دخترخاله ، این روزا ، عزادار پر کشیدن فاطمه کوچولوئه . شاید آقا ، شفای
 فاطمه رو این شکلی داده ...
ریحانه میگه : مامان ، چرا فاطمه رو خاک کردین ؟ مگه نمی گفتین که حضرت موسی
 با عصاش مرده ها رو زنده می کنه ، خب می بردیمش پیش اون ...



تاريخ : ۱٧ شهریور ۱۳۸٥ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.