حالم طبیعی است. چیزی نزدیک به آرامش. حسی شبیه رفتن به یک جای ندیده، یک جزیره نا‌شناخته، یک جنگل بکر و دست نخورده را دارم.
می خواهم مثل یک تفریح و سرگرمی نگاهش کنم، که البته شاید کمی هم درد چاشنی اش باشد...
 
...حالا من آماده ام!

این جمله که « عبد در دستان خدا، مثل نعش است بین دو دست غسال که به هر طرف بخواهد، می چرخاند.» عجیب به دلم نشسته...
یک شامی، اگر وسط روغن داغ ماهیتابه، هی بالا و پایین بپرد، وضعیتش بدتر می شود. باید که مدت زمانی را تحمل کند، بسوزد، تا بپزد و آماده شود، آن وقت برود توی یک بشقاب و سرد شود و آرام.
عجله ای ندارم. اصراری ندارم برای رسیدن به خواسته ام. تمام سرمایــۀ من، توکل است و صبر و امــیـد، که به همین ها زنده ام...
راضی بودن به رضای حضرت حق، بالاتر از یقین است. دوست دارم برسم به آن نقطه. که نه از روی ناچاری و اجبار، که از روی معرفت و اعتقاد و باور قلبی، این را فهم کنم که هرچه خدا برایم بخواهد، خوب است و سراسر خیر. همه چیزم را بی دغدغه بسپارم به دستان پرمهر و با محبتش.
خدا که بخیل نیست، کریم است! خسیس که نیست، بخشنده است! با بنده هایش دشمنی که ندارد! حتمــاً و قطعــاً حکمتی است در این «گرفتن»ها و «ندادن»ها.
امیدوارم که همیشه راضی باشیم به رضایش. اگر هزینــۀ لبخند خدا، سوختن و نرسیدن و نداشتن است، ما هم بپردازیمش. با دلمان. با جانمان...
از همه‌تان التماس دعا دارم... یاحق.

پ.ن: کلید اینجا را برای مدتی دست یکی از دوستان سپرده ام...


تاريخ : ٢٩ امرداد ۱۳٩٢ | ٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.