حالا که خوب فکر می کنم می بینم زیاد هم جالب نیست که مدام بشنوی ماشاالله فلانی برای خودش مردی شده...
زیاد هم خوشایند نیست که آنقدر قدرت و توان داشته باشی که با دو تا کیف سنگین، طی یک روز، از تهران بروی اصفهان و بعد هم کاشان و کارت را تمام و کمال انجام بدهی و تهش هم به خودت آفرین بگویی...
افتخاری ندارد اینکه زنانگی ات را، ظرافت هایت را، گم کنی و بشوی یک پا مرد برای خودت.
شعفی ندارد که تنهایی تو را انتخاب کند و نه تو او را...
سخت است دختری باشی با افکار سنتی و نخواهی زن بودن مدرن را و اینکه با زندگی و مسائلش مردانه برخورد کنی، آنوقت درگیر رنگ و وارنگ ها و روزانه هایی باشی که مجبور شوی تن بدهی به آنچه نمیپسندی و نیستی.
مشکلاتت را نگویی. کمک نخواهی. بیش از گذشته در تنهایی و خلوت و نه کنار کسی، بگریی. 
نمی دانم...
از خدا می خواهم که لااقل او تنهایم نگذارد. محتاجم نکند.
به دستانم قدرتی بدهد تا بتوانم کتابهایم را حمل کنم، کیفم را، کوله پشتی ام را، و با غرور راه بروم و چشمانم منتظر کمک کسی نباشد.
به من نیرو بدهد و عزم و اراده.
سیاهی، ترس، اندوه، ضعف، ناتوانی و نگرانی را با یاد واژه تنهایی برایم عجین نکند، که همراهش کند با غرور، استواری، اراده، رشد.
به ذهنم وسعت بدهد و بیش از آن به قلبم، که اندوهگینم نکند نداشته ها، که گاهی گلویم را می فشارد و کاردش در آستانه بریدن رگ گردنم است، همان جا که او نزدیکتر است از آنجا به من...
 
پ.ن:یک آهنگ محلی بوشهری از گروه رستاک برای اینکه شما را به بهانه ای شاد کرده باشم! 


تاريخ : ۱٤ تیر ۱۳٩٢ | ٢:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.