می دانم بی انصافی است که همیشه از نگرانی ها و غم هایم می نویسم اینجا. اما، کسانیکه با من تعامل داشته اند، می دانند که خود ِ بیرون از اینجای من چگونه است. چقدر شاد است و می خندد...
اما بید مجنون و خنکای ِ سایه اش، به من جسارت گفتن می دهد و جرات نوشتن، از آن خودی که نمی توانم باشم بیرون. دقیقا مثل کودکانی که سندروم داون دارند و مادر رویش نمی شود با خودش ببرد توی اجتماع، بعضی حس ها و درونیات من نیز چنین است، که ترجیح می دهم شرح آن مجازی بماند و هیچ وقت نخواهم واقعی اش کنم.
می خواهم راحت بنویسم. راحت بگویم. به من حق بدهید از تمام این دنیا و مافیهایش، این یک فضای کوچک مال خودم باشد. سهم من باشد.
تمام دوستان خوب و مهربانی که سر می زنند به اینجا را دوستشان دارم، اما بی تعارف و رک می گویم که اگر دلنوشته های من کسی را ناراحت می کند،(چنانکه گفته اند در کامنتهای خصوصیشان)، به من سر نزند. باور کنید راضی به مکدر شدن خاطر عزیزانم نیستم.
به همین دلیل، چون رمزدار نوشتن را توهین می دانم به مخاطب، از این به بعد بعضی از پست هایم را می گذارم ادامه مطلب، تا اگر کسی مایل نبود باز نکند و نخواند.

 
امروز را خوب شروع کردم و آرام بودم... اما...
معمولا اگر عجله نداشته باشم، ترجیح می دهم با تاکسی رفت و آمد کنم تا مترو و بی آر تی.
نشسته بودم صندلی جلو و تمام مسیر را رادیو گوش دادم، و شنیدم آنچه را نباید می شنیدم... فردا لیله الرغائب است و...
باقی حرفهای گوینده را نمی شنیدم انگار. اشکهایم سر خوردند روی گونه هایم...
پارسال لیله الرغائب، چهارم خرداد ماه بود. با حامد، برادرم، در حرم حضرت معصومه (س) بودیم؛ و من بی آنکه مواظب آرزو کردن هایم باشم، چیزهایی را خواستم که حق نداشتم بخواهمشان. پایم را بیش از گلیمم دراز کردم... آرزوهای دور... خواستن های نشدنی...
سال قبل کجا و امسال اما کجا.
سال قبل به چه حال و امسال با چه احوالی.
شیشه ماشین پایین بود، نفس عمیق کشیدم تا رها شوم از این همه هجوم. حمله. آوار.
جلوی غریبه ها، اشک ریختن خجالت ندارد!
آمدند و آمدند... سرنماز ظهر و عصر حتی... از خدا عذرخواهی کردم بابت این اشکهایی که همه اش به خاطر این دنیایم بود، نه آن دنیا.
و کلی سوال پرسیدم از او که همه اش با چرا شروع می شد.
چرا من... چرا اینطوری...
امشب باید بروم، پرت کنم خودم را توی اتاق بچه ها و بی بهانه بخندم. و بزنم زیر آواز و بلندبلند بخوانم تا صدایم از پنجره سرویس برود توی واحد سمیه و او با خودش بگوید:«حتما حالش خوب است که دارد می خواند...» و مینا سرش را از پنجره بیاورد بیرون که:«ناز نفست حوری...».
و بخندم. و بخندیم. که امشب هم بگذرد.
 
 
پ.ن: ممنون از حسنابانو بابت معرفی این آهنگ. 
 


تاريخ : ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٩:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.