مامان خوبم... مامان عزیزم...
دریغ که نمی توانم با تو حرف بزنم و از آنچه دلتنگم کرده بگویم...
اسمت که می افتد روی صفحه گوشی ام، شاد می نمایانم خودم را، مبادا تو غمگین شوی.
من حوریه سابق نیستم. از من چیزی نمانده و هر آنچه می بینی، نمایش است و بازی. برای همه. خسته شدم از ادا در آوردن. از خودم نبودن. از بی دلیل خندیدن. از لودگی و مسخره بازی و شوخی کردن، در حالیکه تمام وجود مرا درد و پریشانی و غم و بی حوصلگی پر کرده.
خسته شدم از مثبت اندیشی های بی ثمری که انگار موجش همه را می گیرد جز خودم.
می گویید، می گویند که آفرین. مرحبا بر این روحیه و انرژی. به این چهره خندان. چه می دانید... چه می دانند از درون پوسیده من؟ از کسی که گویا نیست دیگر. از منی که خودم را می کشانم به زور...
مامانم...
کاش می شد بغلت کنم و هق هق گریه ام را توی آغوش تو رها کنم. چه کنم که تو هم دردمندی و بیمار و دل نازکت طاقت اشکهایم را ندارد، چنان که بابا هم...
نه تو، که هیچ گوش و شانه و آغوشی نیست که مرهمی باشد.
خجالت می کشم از اینکه نق بزنم. حرف بزنم. گله کنم. شکایت کنم. دیگران چه گناهی کرده اند؟!!
مامان...
دخترت هر لحظه می سوزد. گر می کشد. بی طاقت شده. بریده. حالش خوب نیست. نه آب طالبی های یخ ولیعصر خنکم می کند و نه رقص یخ های آب هویچ های فردوسی وسط لیوان.
یک جایی آدم کم می آورد. خسته می شود. از اینکه همیشه خودش مشاور خودش باشد، به بهانه های کوچک دلگرم باشد، تنها، خودش را مهمان کند به آبمیوه و بستنی و ناهار یا آش عصرانه، حتی اگر بهترین طعم ها را بدهد.
راحت بگویم، خسته می شود از خر کردن خودش.
من اینی نیستم که می بینید. این روزها یک موجود بی خاصیت و بیخودی هستم که فقط از چشم ها و دماغش آب جاری است و از گلویش آه.
عین روانی ها کتاب ها و فیش های پایان نامه ام را می چینم دور خودم و ساعت ها خیره می شوم به صفحه لبتاب، و آخرش دریغ از یک جمله مفید.
مامان مهربان من...
دیده ام که با اشکهایت دعایم می کنی و می دانم که همیشه شما و بابا به یادم هستید و دعایتان پشت سرم...
نمیدانم چرا گره از مشکلاتم باز نمی شود. هر چند، اگر از نفس گرم شما نبود، قطعا اوضاعم از این هم بدتر می شد.
خسته ام مامان. می خواهم بخوابم. یک خواب عمیق روی پاهای تو، که اینجا ندارمشان...
می خوابم، شاید خواب آغوشت را ببینم و دستهایت. خواب کودکی ام را. شادی را. آرامش را...

 



تاريخ : ٢٢ فروردین ۱۳٩٢ | ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.