پادشاه که چشمش به شازده کوچولو افتاد داد زد :
خب ، این هم رعیت !
شازده کوچولو از خودش پرسید : او که تا حالا هیچ وقت مرا ندیده چه جوری می تواند بشناسدم ؟
دیگر اینش را نخوانده بود که دنیا برای پادشاه ها به نحو عجیبی ساده شده و تمام مردم فقط یک مشت رعیت به حساب می آیند .
شازده کوچولو دهن دره ای کرد . سلطان گفت این کار از ادب به دور است ، این کار را برایت قدغن
 می کنم .
- دست خودم نیست سلطان ... خسته ام .
* خب ... خب ... پس بهت امر می کنم که خمیازه بکشی .
- آخر اینجوری من دست و پایم را گم می کنم .
* پس من بهت امر می کنم که گاهی خمیازه بکشی و گاهی هم نه .
 ...
- من دیگر اینجا کاری ندارم . می خواهم بروم .
* پادشاه که دلش برای داشتن یک رعیت غنج می زد گفت :
نرو ! نرو ! وزیرت می کنیم . وزیر دادگستری .
- آخر اینجا که کسی نیست که محاکمه بشود .
* خب ، پس خودت را محاکمه کن . این کار مشکل تر هم هست . محاکمه کردن خود از محاکمه کردن دیگران خیلی مشکل تر است . اگر توانستی در مورد ِ خودت قضاوت درستی بکنی معلوم می شود یک فرزانه تمام عیاری .



تاريخ : ٩ شهریور ۱۳۸٥ | ٥:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.