صبح، حالا خورشید، (با اجرای رشیدپور) را می دیدم که وسطش طبق معمول رفت سراغ نوستالوژی ها. این بار کارتون چوبین. 
نفهمیدم چوبین داشت چکار می کرد، صبحانه نخورده رفته بود بیرون که دوباره با برونکا بجنگد یا هرچه. ولی من پرت شدم برای لحظاتی به گذشته... بغضم گرفت... 
برای تمام معصومیت و زلالی ام، پاکی ام، دغدغه هایی که نبودند، آرامش... 
چیزهای کمی جمع شدند توی کوله باری که امانت دستم بود از کودکی، که قرار بود پر بشود، تا باز که بشود، بوی مهر و آگاهی بدهد. بوی زمین ندهد. عطر آسمان بدهد. مثل کودکی... یک هو چه شد... نمیدانم!


تاريخ : ۱٢ امرداد ۱۳٩٥ | ۸:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
اینکه می گویند وقتی چیزی را بخواهی و برای به دست آوردنش تلاش کنی، کائنات هم با تو همراه می شود و نیرویی - که بعضی اسمش را انرژی و جذب می گذارند و من اینجا نگاه خدا می خوانمش – تو را همراهی    می کند، واقعا برایم اتفاق افتاد.
اینکه سالهاست علاقمندم به شرکت در دوره روزنامه نگاری یا خبرنگاری، و حالا شهرداری تصمیم می گیرد کارگاه بگذارد، همین بغل گوشم، داخل خیابان خودمان، و لازم نباشد وسط آفتاب داغ مردادی، حتی راه دوری بروم، یعنی خدا دوستم دارد.
و من هنوز مزه مزه می کنم لذت نرم و لطیف ِ دو روزی که سراسر برایم شیرینی بود.
و به این فکر می کنم که معلوم نیست چه استعدادهای بالقوه عجیب و غریبی در نقاط محروم کشورم وجود دارد که به دلیل نبود شرایط و امکانات، هرگز شکوفا نمی شود. 
شاید بگوییم حالا دیگر با وجود اینترنت، این توجیه ها بهانه است؛ اما چه کسی می تواند منکر تاثیر یک استاد و برگزاری کلاس غیرمجازی بشود؟ صد البته که کسی باید خودش هم بخواهد و تلاش کند، و می شود با وجود نداشتن امکانات رشد کرد، اما جمع شدن تمام امکانات فرهنگی، علمی، رفاهی، تفریحی و یا حتی معنوی در شهرهای بزرگ، عادلانه نیست! 
امیدوارم که اقداماتی کارآمد برای ایجاد تعادل در توزیع امکانات در همه جای کشور انجام بشود...


تاريخ : ۸ امرداد ۱۳٩٥ | ٧:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.