مدت زیادی است که دست به قلم نشده ام. حتی برای روزنامه ای که می خواستند، هر چه کردم از دل نیامد که بنویسم و بفرستم...
گاهی پیش می آید به هر حال.
اتفاقات کوچک زیادی افتاده اند که برای ظرف دل من بزرگ بوده اند و مدتی شریک درد و اندوهم کردند. کنارش اتفاقات خیلی خوب؛ مثل تولد عزیزان دل عمه، پویا و محمد حسین در شهریور و مهرماهی که گذشت.
زندگی همین است، گاهی عمیقا شاد و گاهی نه. اگر دقیقا همان لحظه ها بدانی که غمم هایت پایدار نیستند راحت تر هضمش می کنی و بعدتر ها می گویی راستی این من بودم که تا این اندازه به هم ریختم؟ اصلا مهم نبود که!
به هم نریز! پریشان نشو! خودت را بازسازی کن و رشد بده. حالا دیگر باید فهمیده باشی که غم و شادی بکگراند زندگی اند و همیشه هستند، مهم برخورد توست با آنها، اینکه بتوانی مدیریت کنی و به هم نریزی، احساس بیچارگی نکنی، آرام باشی و به حرکتت ادامه بدهی...
می دانم! سخت است، ولی داروی تلخی است که شفای جان توست، دوای روح تو. بزرگت می کند. لطفا بزرگ شو!


تاريخ : ۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.