نه اینکه دلیل ننوشتنم این باشد که حرفی نیست... نه... اما واقعیتش نظم ذهنی ام برای نوشتن کم شده. شاید چون عادت کرده ایم تند تند کپی کنیم و از این گروه به آن گروه پــیست...!
یک وقت هایی آرزو می کنم یک جلابخش روح، یک صیقل دهند، حاضر و آماده در دکان ها بود. می خریدم و خالی می کردم روی جانم. بعد هم با این برس های حوض شور، محکم و با قدرت از بالا تا پایین می کشیدم تا مثل آیینه بشود...
واقعیتش این است که روحم کدر شده و یک پاک کننده خوب می خواهم.
خدا و نماز و دعا؟  بله، قبول دارم، ولی پیش از اینها خیلی چیزهای دیگر باید درست بشود...


تاريخ : ٢ شهریور ۱۳٩٤ | ٧:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : اول شخص مفرد | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.